تبليغاتX
HTML> " عشــــــــــــق فــــــــریبنــــده "

 
دوشنبه 11 آبان1388 ساعت: 0:53
خوابيدم و در خواب ديدم كه تو برگشتي
بيدار كه شدم و بالشتم از اشك هايم خيس شده بود
همه چيز در من يخ بسته است و دنده هايم سرد است
شوق ديدارت با من چه كرده
و نيامدي و زخم نديدنت التيام نميگيرد
و حتي درخواب بازهم به ياد زخمهاي دوري تو را ميبينم
 
دوشنبه 11 آبان1388 ساعت: 1:4
اي دزدي كه خواب را از من دزديده اي ، حتي يك روز هم دوري تو را نميتوانم
به خدت برگرد اي عمرم ، روزهايم ميگذرند و سپري ميشوند
قلب عاشق تو شد و ميدوني كه جز براي تو ترانه اي ندارم
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 22:50 توسط " فریبا بهاری" |


تو را چه شده است ای زندگی من ، ناز و دشمنیت را زیاد طول دادی و تو آرامبخش غم هایم و مونس منی برگرد ای عزیزترین بین خانواده و مردم ،و بذار محبت و توجهت را احساس کنم ، من عشق توام و از توام ،
من مرده ام و عشقت مرا زنده می کند .
بجز تو در قلبم و چشمم نيست ، جادوي تو من را به خود مشغول كرده و من را سوزانده . عشقت برایم نامتناهیست ای ارزشمندتر از چشمهایم ، به خاطر تو روحم در بیتابی و بی قراری است پس کنار من بمان و دور نشو . شیدایی تو در دلم از ازل تا ابد نوشته شده است ، دوستت دارم .
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 11:52 توسط " فریبا بهاری" |


یه روزمثل همیشه ؛تنها بودم؛اصلا ّنمی دونم،بودم یا نه،کجا بودم؟اما حس می کردم اطرافم رو نمی بینم،اگه نه تنها نبودم،تنها بودنم نوشتن نداره،تازگی نداره،

من و تنهایی یکی شدیم،پس دیگه نه تنهایی و نه من تنها نیستیم،داستان ِغریبی است این تنهایی،نمی شه تعریف کرد،باید آدم حس کنه، تو قلبش این چیزها رو تجربه کنه،اما اینارو نمی خواستم بگم،تو اون تنهایی که گفتم توی رویا،سر کلمات دعوا نداریم،می تونی بخونی دنیای مجازی یا رویا،یه نوری دیدم،رفتم نزدیکش ،تا رسیدم راه افتاد و رفت،یادم نیست چقدر گذشت تا دیدمش،نشسته بود،حس کردم باهام آشناست، از جنس ِخودم ِ(خودمه) نمی دونی بعد از سالیان ِدراز وقتی آدم یکی رو حس کنه که می تونه باهاش حرف بزنه و از جنس خودشه ،چه خوب چه بد، چه حالیه،شاید تو زندگی همراه داشته باشی،معلوم نیست اون همونی باشه که هم زبونت باشه،بتونی باهاش از ناگفته ها بگی،نه شایدم باشه ولی اگه نباشه ،کاری نمی شه کرد،آخه همراه رو برات سفارش میدن یا چند ساعت میان خونه ات یا میری و حرف میزنی و بعد همه چیز تموم ،کسی نیست بگه آخه با این چند ;لمه  مگه میشه پازل ِ  زندگی رو تا آخر عمر چید،کسی گوش نمی کنه، بگذرم ،کجا بودم؟ اهان سرمست از پیدا کردن یه سنگ صبور،یکی که تا باهاش حرف زدی حرفت رو تو سرت نمی زنه،درد و دلت  رو سر کوچه و بازار داد نمیزنه،آره نگاهم کرد و حرفی نزد،من حرف زدم ،گوش داد، دیگه نمی دونستم چی می گم ،فقط می خواستم بودنم رو بهش بفهمونم وقتی خسته شدم ،شروع کرد،خدای من ، از شاملو ،اخوان،سهراب،فروغ و مشیری که برایش گفته بودم ،

،گفت،چه لحظه های نابی بود نمی خواستم ازش جدا بشم ،نمی دیدمش،صداشو نمی شنیدم،فقط می تونستم باهاش حرف بزنم ،اونم یه حالتی مثل ِ نوشتن،توی دنیای غریب به یک قریب برسی چه قشنگه،آدم نفسش به شماره می افته،قلبش سنگینی می کنه ،ای کاش برات پیش بیاد ،حس می کردم می تونم باهاش تا اوج برم،جاری می شد تو وجودم،
 انگار به بهار رسیدم ،جدی بوی بهار میداد، بوی نسیم با خودش داشت و چون پر از ابر مهربونی بود، رعد شدم تا بر کویر دلم بباره،قایق دلم رو رها کردم تا توی دریای سرشار از عشق ودوست داشتنش تا بی انتها بره،حس کردم بی ریاست ،توی سینه اش پر از گل بود ،هر چی می خواستم می چیدم، اصلا ّ حرفی نمی زد ،آخه خودش خیلی داشت ،تونستم
 باهاش برگ برگ ِ داستان دوست داشتن رو بخونم ، خط به خط غزل عشق رو به تفسیر بنشینم ، کلمه به کلمه سرود محبت رو بنویسم و حرف به حرف شراب حضورش رو در نگاهش بنوشم ، سر مست از بودنش بودم و آرزو می کردم ای کاش می تونستم از تو رویا بیارمش بیرون و همیشه پیشم باشه ،اما امکان نداشت ،سالها پیش یه همراه برام سفارش داده بودند،در رویای خودم بودم که تنهایی اومد و گفت دیگه بی قرار شدم بیا ، نمی خواستم بیام،تا
 اینکه قول داد بازم میاد، اومدم پیش تنهایی ،اطرافم رو می دیدم و حس کردم که دوباره با تنهایی ، تنها شدم و انگار این سرنوشت من .............................................
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 23:49 توسط " فریبا بهاری" |


 

می روم خسته و افسرده و زار
 سوی منزلگه ویرانه خویش
 به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
 می برم تا که در آن نقطه دور
 شستشویش دهم از رنگ نگاه
شستشویش دهم از لکه عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه

شاعر: فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 15:38 توسط " فریبا بهاری" |


 

حسرت

از من رمیده یی و من ساده دل هنوز
بی مهری و جفای تو باور نمی کنم
دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این
دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم
رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید
دیگر چگونه عشق ترا آرزو کنم
دیگر چگونه مستی یک بوسه ترا
دراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنم
یاد آر آن زن ‚ آن زن دیوانه را که خفت
یک شب بروی سینه تو مست عشق و ناز
لرزید بر لبان عطش کرده اش هوس
خندید در نگاه گریزنده اش نیاز
لبهای تشنه اش به لبت داغ بوسه زد
افسانه های شوق ترا گفت با نگاه
پیچید همچو شاخه پیچک به پیکرت
آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه
هر قصه ایی که ز عشق خواندی
به گوش او در دل سپرد و هیچ ز خاطره نبرده است
دردا دگر چه مانده از آن شب ‚ شب شگفت
آن شاخه خشک گشته و آن باغ مرده است
با آنکه رفته یی و مرا برده یی ز یاد
می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت
ای مرد ای فریب مجسم بیا که باز
بر سینه پر آتش خود می فشارمت


  

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 23:19 توسط " فریبا بهاری" |


 

مهرباني يعني آن عمل صميمانه ..........چيزي فراتر از لبخندي دوستانه.....

 كه به انساني در اين جهان اسايش تحفه ميدهد ... و اين زندگي را ارزشمند ميكند ......

.شايد كه ارزاني اقبالي باشد ... يا كه حتي بخشي از يك سكه

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 1:34 توسط " فریبا بهاری" |


 

وقتی داشتم گریه می کردم دیدم دارم مثل شغال زوزه میکشم

بس که دلم غم داره چیکار کنم اروم بشه ؟

میسوزه تب داره این دل وامونده با گریه اروم نمیشه

+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 12:42 توسط " فریبا بهاری"


 

شقایق گل همیشه عاشق
 

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود، اما
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کورۀ آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما  
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست اوبودم
وحالامن تمام هست او بودم

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 19:50 توسط " فریبا بهاری" |


 

دل دريا كن  وقتي ان بالا اوج  مي گيري پهنه اسمان در اغوش توست . دلتنگ دوري مباش كه فرشته عشق و محبت بر دوشت    نشسته

د وستت دارم تا خود دنيا تا ابديت و بودنت طلوع هميشه خورشيد  است  همدم عزيز و ياورم 

جان جانان اين روزها چه حاليم  ؟ مثل پروانه در حصار شيشه اي اسيرم  .تب دار و هذيان گو عاشق و بيقرار

هوا صا ف و افتابي ست خورشيد در پهنه اسمان ميدرخشد بهار و درختنان  پر شكوفه هاي زيبا  من تنها دل تنگ و اميدوار اينده ام

خورشيد در طلايي صبح طلوع ميكند  و ميشود بهار را بوييد از عطر تن  تو گاهي چه زود تنگ ميشود در طلبت اين دل  سرگشته ام  رويايي سبز پر گل همچو بهار

براي همين سعي نميكنم بيدار بمانم : خودمو رها ميكنم روي تن رختخواب  من فقط ميخوام بدونم خوبي

 : مهربان و صميمي برايم لالايي ميخواند و قصه عشق را در گوشم زمزمه ميكند

از پنجره باز نسيم شبانه به صورتم ميخوره    و چقدر دلنواز استكه تو در كنار مني  بهش فكر نميكنم   بگذار بگذرد

بذار بدود در دشت زمان   : بذار رها كند ما را در اغوش   صبح

   تا بوسه زند موج بر لب دريا

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 0:56 توسط " فریبا بهاری" |


  $$$$__________________           _      ____$$$$$
__$$$$$$$$*_____________________,,$$$$$$$$*
___$$$$$$$$$$,,_______________,,$$$$$$$$$$*
____$$$$$$$$$$$$___ ._____.___$$$$$$$$$$$$
____$$$$$$$$$$$$$,_'.____.'_,,$$$$$$$$$$$$$
____$$$$$$$$$$$$$$,, '.__,'_$$$$$$$$$$$$$$$
____$$$$$$$$$$$$$$$$.@:.$$$$$$$$$$$$$$$$
______***$$$$$$$$$$$@@$$$$$$$$$$$****
__________,,,__*$$$$$$@.$$$$$$,,,,,,
_____,,$$$$$$$$$$$$$* @ *$$$$$$$$$$$$,,,
____*$$$$$$$$$$$$$*_@@_*$$$$$$$$$$$$$
___,,*$$$$$$$$$$$$$__.@.__*$$$$$$$$$$$$$,,
_,,*___*$$$$$$$$$$$___*___*$$$$$$$$$$*__ *',,
*____,,*$$$$$$$$$$_________$$$$$$$$$$*,,____*
______,;$*$,$$**'____________**'$$***,,
____,;'*___'_.*__________________*___ '*,,
,,,,.;*____________---____________ _ ____ '**,,,,
*.°
?
...°        
تو نیستی که ببینی
....O
.......°o O ° O 
چگونه عطر تن تو در لحظه ها جاریست !

.................° چگونه عکس تو در برق شیشه پیداست!!
.............. °
............. O  چگونه جای تو در جان سبز زندگی سبز است!!
.............o....o°o
.................O....°                  هنوز پنجره باز است
............o°°O.....o   .
...........O..........O
............° o o o O
......................?
...................?
...............?
...........?
........?
....?
.?
*?´¨)
¸.-´¸.-?´¨) ¸.-?¨)
(¸.-´ (¸.-` ??´¨) ?.-´¯`-.-

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 1:41 توسط " فریبا بهاری" |


 

 

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند ،

 ستایش کردم ، گفتند خرافات است ،

عاشق شدم ، گفتند دروغ است ،

گریستم ، گفتند بهانه است ،

خندیدم ، گفتند دیوانه است ،

 دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم

 ( دکتر علی شریعت) خوب بید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 0:0 توسط " فریبا بهاری" |


 

وقتي سرت بر سينه ام بو د

اي خوب آيا مي شنيدي

آواي مرغي را كه در صحراي هستي

در جستجوي همزبان پرواز ميكرد؟

وقتي آهوي نگاهت مست و مغرور

در سبزه زار چشم من مي گشت ايا

احساس مي كردي كه هر برگ

 با تو حياتي تازه آغاز ميكرد؟

+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 23:25 توسط " فریبا بهاری" |


 

نيش مگساني پست اسب اصيل و تازي را از هدفش باز نخواهد داشت!!!

+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 20:12 توسط " فریبا بهاری" |


 

عشق مارمولک !!

 

این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است.

 

شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد.خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار   در  بین ان مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است.

 

دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد .وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ ده سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!!!

 

چه اتفاقی افتاده؟

 

مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده !!! در یک قسمت تاریک بدون حرکت.

 

چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است.

 

متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.

 

تو این مدت چکار می کرده؟چگونه و چی می خورده؟

 

همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد .!!!

 

مرد شدیدا منقلب شد.

 

ده سال مراقبت. چه عشقی ! چه عشق قشنگی !!!

 

اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما تا چه حدی می توانیم عاشق شویم اگر سعی کنی

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 21:20 توسط " فریبا بهاری" |


 

             خونم بخور که هيچ ملک با چنان جمال             از دل نيايدش که نويسد گناه تو

                 دوستی پرسید فریبا : عشق واقعيته /تخيله /حقيقته / چيه/ که خيلي ها گرفتارشن؟

و من گفتم :  حقيقته   وجود داره   به اساني گرفتار ميشوي همانند طنابي به دست و پايت ميپيچد

  و خلاصي از ان خيلي دشوار است  .

دوست پرسید:   چه حقيقتي که همه گرفتارشن  ؟

 ناتوان در برابر همه چيز و همه کس ميشود عاشق   شيرين ترين حقيقت زندگي  و از اين اسارت لذت بخش تر

هيچ نخواهي يافت و تلخ ترین  شرنگ  هستیت .

 که نيش و نوش با هم است  جگر سوزو ارامش بخش روح و جان  خلسه روح تپش و  هيجان براي دل

   مي گساري شبانه با خیال معشوق  بيدار خوابي و رويا پردازي   شهد و شرنگ با هم مينوشي

  زيباترين وديعه خداوند که در نزد ماست  و   بزرگترين هديه دوران جواني از او

  و ميان سالي و پير ی يهيچ مقام و منزلت نميشناسد    سن و سال مرد و زن   هر وقت دلش بخواهد بدون 

 اذن دخول   داخل ميشودو به اتش ميکشاند اشيانه عاشق را

    چرا گريان شدي  دوست من ؟  من دارم ميسوزم   جزاين کاري ازدستم برنمياد

   و از همه جالب تر همين است   که تمام حالات را عاشق دارد غم و اندوه خوشي  و شادي و شعف بي حد و مرز

                    چنان پر شد فضاى سينه از دوست                 که فکر خويش گم شد از ضميرم

   بسوز   که سوختنش قشنگه   از عشق کي داري ميسوزي اي شمع؟   پروانه وجودت کيست؟

  کو طبيبي که چاره دردم کند   دارو شود و مرحم کند .

 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 13:5 توسط " فریبا بهاری" |