حسرت مي خورم به روزي که با تو آشنا شدم و تو قدم بر دل خسـته
من گذاشتـي و مرا از شبهاي بريشـاني ام بيـرون کشيـدي تو را از ياد
نمـي بـرم اي عزيز تر از جان من يادت را بر وجودم ريختـم دردهايم را
فرامـوش کردم از خدايـم سـلامتـي را براي تو خـواستم از ياد نخواهم
برد ...
تو را سپاس ... !


