محبوبم نامه ات بوي عطر اقاقيا و شقايق هاي وحشي را مي دهد . همچنان كه بخورشيد مينگرم ترنم با ران در گوشم طنين انداز شده گويي تو با مني دست در دست تو با حس گرماي وجودت تا دوردست ها با هم مي دويم تا شايد در آغوش بگيريم خاك وطن را و به مشام جان گيريم عطر دل آويز سوسن هاي وحشي را در دشتهاي عشق و هستي و به سر چشمه عشق و اميد برسيم و سيراب گرديم از زمزم محبت .
اين قلب پاره پاره من است كه براي خوبيهايت مي طپد و از شوق ديدار دوباره تو درد و رنج غربت وفراق را سبك مي انگارد هوا هواي دلتنگي هاست كه معجزه اي بايد تا مرا فراسوي غم هايم به دشت زيباي سعادت و سرزندگي رهنمون سازد .
اينجا بهشت روي زمين است اما بدون تو جهنمي بيش نيست . سكوت ابدي همه جا را فرا گرفته و نسيم صبحگاهي بوي خوش يار را با ارمغان نمي آورد و فرياد دلم را كسي با گوش جان نمي شنود .
غريبم تنهاي تنها و اشك تسكين دهنده آلام من است چگونه برايت بگويم كه بعد زمان و مكان تنها درد من نيست تب جانكاه غربت به قربتم تسليم مي كند . مي گويي باز گرد نه بگذار باز نگردو بگذار به دست باد فراموشي ونسيان بسپارمش اين معجزه گر را تا به آرامشي ابدي گرفتار شوم تا جايگزين اين عشق گردد تا آرامش به قلبم باز گردد و جاي زخم عميقي كه برآن يادگاري از تو دارد التيام يابد بازگشت يعني خنجري برآمده در قلبم كه هيچكس آن را نمي بيند و صداي محزون طفل دلم را نمي شنود معجزه بايد.......
زمین به روز وداع از حرارت جگرم ( قهرمان )
از امشب نوشتم نامه به شبح تنهاییم تا وقتی نیستم بخواند.
نمیدونم کی بر میگردم چقدر طول می کشه شاید ۶۰ روز یا کمتر یا بیشتر نمی دونم طافت میارم یا نه داره بارون میاد مثل آسمان دلم روی اسفالت صدای خیسی و نم بارون بوی خاک میاد دلم میخواد اون وسط بشینم بارون بریزه روی تنم چی میشه حمام بارون بگیرم
آسمون چقدر دلش گرفته بود دلم میسوزه جای خالی قلبم یک حفره بزرگ به اندازه (لایه اوزون )باز شده غربت و سفر
چون هم سفر عشق شدی مرد سفر باش ( من منتظر حادقه ام فکر خطر باش ) .
فکر رفتن آه و اندوه را در سینه به هیجان در می آورد و اشک یاس و دریغ را در چشم هایم سرازیر می کند ....عشق چشم هایم را با پرتو افسونگرش گشود و برای نخستین بار بود که روحم را با انگشتان آتشینش گرفت .روحم را با خوبیهایش بیدار کرد و در برابرم به سوی عشق آسمانی گام برداشت در حالی که روزها همچون رویا ها می گذشت و شبها مانند جشن ها سپری می شد .
وقتی دیدمش پیراهن سبز مخملی را پوشیده بود .
و گلهای زیبایی بر سینه مر مرینش سنجاق کرده و قطرات شبنم صبحگاهی بر روی گونه هایش
می درخشید ند.
در آسمان نقره فام دلش که از پایان شبهای سرد وسیاه حکایت ها داشت آخرین ستارگان سحرگاهی
سو سو می زدند . بدون غبار غربت و کینه بدون بغض و حسد انگار نه انگار !!!!
سکه خورشید کم کم خود نمایی می کرد عسلی و نیم بند عشوه می فروخت .
لبهای سرخ فامش بوسه می طلبید و من او را می خواستم سخت در آغوش بگیرم و بفشارم
تهران من شهر کودکیم !
بهارش همیشه دلنشین و زیباست . ( ف-ب)
نجوا کنان به زمزمه سرگرم
مردی ست با سرودی غمناک .
خسته دلی شکسته دلی بیزار
بی هیچ باک و و بیم و ادا
سوی عجم کشیده دلش از عرب جدا .
امشب به جای تاج عرب شوق کوچ به سر دارد
آهسته می سراید و باخویش
امشب سرود و سر دگر دارد
نجوا کنان به زمزمه نالان و بی قرار
با درد و سوز گریدو گوید :
امشب چو شب به نیمه رسد خیزم
وز این سیاه زاویه بگریزم .
پنهان رهی شناسم و با شوق می دوم
گر بسته بود در ؟
به خدا داد می زنم
سر می نهم به درگه و فریاد می کنم
خسته دل شکسته دل غمناک
افکنده تیره تاج عرب از سر فریاد می کند:
هیهای! های های !
ای ساقیان سرخوش میخانه الست!
راهم دهید آی پناهم دهید آی
اینجا
درماندهای زقافله بیدل شماست
آواره ای گریخته ای مانده بی پناه آه
اینجا منم ! منم
کز خویشتن نفورم و با دوست دشمنم
امشب عجیب حال خوشی دارد.
پا می زند به تاج عرب گریان
حال خوشی خیال خوشی دارد
امشب من سلاسل پنهان مدرسه
سیر از اصول و میوه و شاخ درخت دین
وز شک و از یقین بگریختم
دیگر به تنگ آمده بودم
از خنده های طعن وز گریه های بیم
دیگر دلم گرفته ازین حرمت وحریم
دیگر به تنگ آمده ام من
تا چند می توانم باشم از او جدا؟
حال خوش و خیال خوشی دارد
در گذر گاه مردمک چشم راهی به سوی آسمان کشیده شده ... ! راهی
که مالـمن و تو بود ... !
حالا اون راه مال توست ، فقط و فقط مال تو ... !
چون اگه اسم خودت رو همسفر گذاشتی باید مرد سفر می بودی ... !
از طرف " امید خسته "
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود ودور
با خزانی خالی از فریاد و شور
می شتابند از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماه ها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره می ماند به چشم را ه ها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک !
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زیر خاک
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم می شویند از رخشار سنگ
گور من گمنام می ماند براه
فارغ از افسانه های نام و ننگ فروغ فرخ زاد
من کودک بودم و کوچه پس کوچه های قلبم همیشه در تب وتاب لمس هزاران باره آن اعتماد و انتظار بود !
خاک قلبم بکر بود و هر سلولش چنان زایا که در باور آدمیان امروزی نمی گنجد !
کودکی ام را در کجای تاریک این مسیر گم کرده ام !؟...
گمگشته کدام راه نرفت شدم؟!
که حالااینگونه درمانده دلم گشته ام!!!
اکنون که وامانده فصل معلق احساساتم شده ام....
چرا نمی توانم چشمانم را بر حقارت تاثیر برانگیز اندیشه ها ببندم ؟
رگ هایم را به آتش می کشد ! شعله ور می شوم و این سوختن غریبانه را هیچ کس جز دلم شاهد نیست !
چرا چشمانم امتداد مهیب شب را نمی دید!!!
دگر مرا تاب دیدن قلب شکسته ام نیست ! کبوتر بی قرار قلبم
زمان می گذرد و گیسوان پاییز در دستان زمستان گره می خورد چه درد شیرینی ست درد زخم خوردن و عاشق شدن ! و شیرین تر از آن عاشق ماندن است در آن هنگام که با خنجر بر آمده عشق در قلبت گام بر می داری و هیچ کس آن را
نمی بیند ....
روزت مبارک باشد
همه روز باشی و روزت باشد
دل وجانت خالی از هر کینه و ماتم باشد
کین تو باز زمهرت خیزد
پس چه خوش باشم کز وجودت کین ومحبت ریزد
بر سر ما تو چون تاج گلی میمانی
که مرصع به گل عشق و محبت باشد
گر تو هستی هست همه هستی من
گر نباشی چه کنم ؟
کز غم تو می میرم !!!! ( ف.ب)
چتر خوابم را می بندم و در همه جا تصویر تنهایی خود را می بینم !!!!
در لطافت روز در نور کمرنگ آفتاب
عشق چیز با شکوهی است
با کلماتی دیگر در زمانی دیگر
سرودی برای عشق خواهم گفت
آفتاب بیرنگ شده
پاییز از راه میرسد
بدون تو از دست رفته ام
بدون تو من هیچم
اگر تو را باز نیابم
فرجام دنیاست . ( ف.ب)
بهار نیز خواهد گذشت
گلها در تابستان خواهند شکفت !
سالهای زندگی سرد و خموشم سپری خواهند شد.
اما تو همچنان مرا در انتظار خواهی یافت !! ( ف.ب)
نخواهی خود را کوچک کنی ... !!
چه کس باور دارد به چه کس بگویم که قلب غمین من بر تنهاهایی خود ناله می زند و های های اشک را بر مزار عشق مدفون خویش میریزد( ف.ب)
چقدر خودم را در عشق باور کردم ... چقدر ریشه های "او " را در خاک دلم دواندم ... چقدر روحم را ادامه دادم .. چقدر رفتم .
رفتم .. همه چیز را درک کردم ... همه چیز را فهمیدم و حالا چقدر خسته ام ! آرمانی در کار نیست ....تا نتوانی واقیت را معنا کنی اندیشه آرمانی خطا یی بیش نیست !
چقدر سخت است خندیدن بر آنچه که به حالش باید گریست و یا گریستن از آنچه که باید بر او خنده زد !
می خام برم دلم قرار نداره هر چی فکـر می کنم چی ببـرم ؟ می خوام غـصه هامو جـا بـذارم وبـرم
نه می خام اونارو توش بذارم اونا مال من هستن همیشه با من می خام غربتمو توش بـذارم توی شهر خودم تنهای تنهام دربدرم نمی دونم چی می خام نمی دونم چی میشه توی بقچه دلم چی باید بذارم چه روزهای خوبی داشتیم همه چیزو با خودش برد .
فکر نمی کنم که دیگه سراغی از من بگیره !! عاشق دوره گرد تنهارو کی میخواد همدم من کاغذ و وقلم و چراغ بالای سرم . وقتی یادت می کنم صدات تو گوشم می پیچه چشات دو تا خورشید درخشان تمام زندگیمو پر میکنه . یاد حرفات اشکامو سرازیز می کنه میرم جلوی آینه چیزی ازم نمونده !!
با رفتنت دلم گرفت . چه سفری رفتی ؟ برو بسلامت چرا یاد من نکردی ؟ هیچ برلبانت نام مرا که عزیز تو بودم آوردی؟
آتش فراق تو را با چه خاموش کنـم ؟ که اشکم تسلی خاطـرم نیست . ای سفر کرده مهربان وقتـی میرفتی به من اندیشیدی؟
که هـای هـای گریه ام در هم همه روز گم می شود ..؟ به قول شاملو اگر چه قـافیه زنـدگی درآن
چیزی بغیر ضربه کشدار مرگ نیست .
چه چشمه ایست محبت که من از آن یک قطره نوش کردم و دریا گریستم همیشه از تاریکی ها می گریختم و دامن سپید روشنایی را می جستم این دامن سپید را تو هر چه می خواهی نام بده اما من بهتر از ... محبت نامی بر آن نمی شناسم
شمع می سوزد
پروانه می میرد
آب می گذرد
اما دوستی من وتو ....!
نه می میرد ونه می سوزد و نه می گذرد
مهر تو در آن جای قلبم نهفته شده داست که کسی در آن راه نیافته و هرگز هم نخواهد یافت ....!
زیرا ترا تا آخرین دقایق زندگی دوستت خواهم داشت .!!!
در سوگ عشق تو اینجا نشسته ام
اشکهای آسمان بر چهره ام همدل و یکی می شوند
باران رحمت است شاید سنگ صبور می شوند (فری خانوم)
اینک در اندوه تنها و آواره هستم دیروز عقلم همچون کشتزارها آزاد ورها بود و امروز گرفتار قیدو بند های عشق شده است .
برای تو می نویسم : که همه چیز من بودی دریا دریا بین من وتو فاصله افتاده ترا بای تنهایی ها و دلمردگی هایم برای صبور بودنت می خواستم .
من ان گلبرگ مغرورم که می میرم زبی آبی
ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم
روز بد تنهایی مرگ بی دلیل را به خاطر من می آورد . آنچه هر موجودی را تحمل پذیر میکند اندیشه پایان آن جدایست .
باورم نمیشه معیار زندگی چه چیزهایی است رنج می برم . بیش از اانچه که بخواهی درک کنی
خوردن و خوابیدن رفتن وآمدن دوست داشتن
بودن یا نبودن ؟
تو اندوه مرا هرگز زچشمانم نمیخوانی
تو راز گریه هایم را نمیدانی نمیدانی
چه شبها بی تو سرگردان میان کوچه ها گشتم
بیا ای مهربان من که میدانم پشیمانی
تو از من دوری و هر شب تو را در خواب می بینم
که با چشمان گریانت مرا ازدور می خوانی
بیا ای تکیه گاه لحظه های سست نومیدی
که در کاخ آرزوهایم نهاده رو به ویرانی
درین بی همزبانی قصه با آیینه می گویم
زدرد تلخ تنهایی زاندوه پریشانی
نمیدانی چه دلتنگم از این بیهوده گردیها
که روح خسته ام حسر بردد بر رنج زندانی !
جز تنه ای خشک ، چیزی برایم نمانده ... !

خدایا ... ! تو دیگر تنهایم نگذار ... ! ![]()
کودک نو به سخن آمده را می مانم


