من پشيمان نيستم
من باين تسليم ميانديشم اين تسليم درد آلود
من صليب سرنوشت را
برفراز تپه هاي قتلگاه خويش بوسيدم
در خيابانهاي سرد شب
جفت ها پيوسته با ترديد
يكديگر راترك ميگويند .
در خيابانها ي سرد شب
جز خداحافظ خداحافظ صدايي نيست .
من پشيمان نيستم
قلب من گويي در آن سوي زمان جاريست
زندگي قلب مرا تكرار خواهد كرد
و گل قاصد كه بر درياچه هاي باد ميراند
او مرا تكرار خواهد كرد
آه مي بيني
كه چگونه پوست من ميد رد از هم
....................................
من تو هستم تو
و كسي كه دوست ميدارد
ناگهان پيوند گنگي باز مي يابد
با هزاران چيز غربتبار نامعلوم فروغ
سراپاي وجودم در فراغت آب گرديد ه
نميدانم تو ميداني ؟
زهجرت ديدگانم همجو دريايي زخون گشته و
غم و دردم فزون گشته ؟
و از تب در ميان بسترم چون شمع ميسوزم ؟
براي ديدن رويت
دوچشم اشكبارم را بروي ماه مي دوز م و
با او از غم و رنج درونم راز مي گويم
نميدانم تو ميداني؟
كه من اينك درون بستر خود سخت مي گريم
و اكنون در فضاي خاطرم
پيچيده عطر جان افزاي خاطرات تو ؟
كنون با خاطرات عشق شيرينت
چه زيبا عالمي دارم
و بي تو اي عزيز من
چه جان فرسا غمي دارم
هنوز آواي تو در گوش جانم سخت مي پيچد
نگاه آشنايت در نگاهم گرم مي خند د
و مي گريد دل ديوانه ام امشب
دل حسرت كشي با شادي و عيش و طرب بيگانه ام امشب و
اكنون من درون بستر خود
با غم هجر اي هم آغوشم
و از دوري تو چون مرغكي بي آشيان
حيران و سرگردان و بار اندوه افتاده بر دوشم
كنون تنها ترا خواهم ترا زيرا
تو دنياي خوش جاويد م هستي
شكوفا ناغنچه اميد من هستي .ا
وجودم از وجودت آب مي خواهد.
نمي دانم تو ميداني که من بي تو در خاک خشک پاييزم
که باران را نمي خواهم... !
می جویمش بدامن شب اما آن ماه را به خانه نمی یابم
امشب کجاست مهر درخشانم؟

SAAT 00:28:51 5.5.85 TEHRAN
00.02
00.01
00.00
******* (((((((((B000M)))))))))******
* * * * * * * *
!!!! HAPPY BIRTHDAY TO UOU
ZIBATARIN BAHANE BODAN TOE KE BA NEGAHAT ARAMESH MIBAKHSHI
ZENDEGE AZ NAFASE TO AGHAZ MISHAVAD VA TO AZ ESHGH
VA ESHGH AZ SALROZ E MILADAT
TAVALODET MOBARAK
DELARAM
JAN AZIZAM KE BA AMADANAT HALAVAT E ESHGH RA BE ZENDEGEIAM
MANA BAKHSHIDI, KHAYLI MAMNON , BESYAR ZIBA VA GHAFELGEIR KONANDE BOOD
VALE SOBH KHOSHHAL SHODAM
HAMISHE DAR KENARE DELKHAHAT KHOSHBAKHT BASHI . FERI
سخت دوست داشته باش
سریع زندگی کن !
جوان بمیر
سياه چشم من از شراب چشم تو مستم
نگاه مست تو صبرو قرار برده زدستم
مرا زخويش چه راني به جرم باده پرستي ؟
مستم به چشمان سیاهت كه جام باده شكستم
كجا روم به كه روي آورم ؟
كه رشته الفت بريدم
ازهمه ياران و دل به مهر تو بستم
به آرزوي نگاهي از آن دو چشم سيه دل
بگو به ساقي دگر شراب نريزد .
سياه چشم من كز شراب نگاه تو مستم
آب شفاف رودخانه بر گونه های زمین می غلطید و مانند گیسوان پریشان دختری زیبا بر شانه های عریان آن پیچ و تاب می خورد نفسهای داغ آفتاب بهاری بر شاخ و برگ درختان بوسه وداع می زد و آهسته آهسته می رفت با نور ماه و چشمان درخشانش بستر بی گناه را در آغوش بکشد . صدای ضجه و ناله ای از دور بگوش می رسیدو مرغی ناشناس لابلای نیزار های خفته و بی جان نگاه بی فروغش را به مهتاب دوخته بود .
بايد جوان بود و ثروتمند و با عنوان باشيد , حتي اگر توانستيد از اينهم بهتر و بالاتر باشيد , هر چه
دانه هاي عود و عبير بيشتر در پاي بت خود بسوزانيد نظر لطف او را بيشتر بسوي خود جلب خواهيد كرد .
اما شرط آن است كه بتي داشته باشيد . عشق خود مذهبي است و بجاي آوردن آيين و مراسم آن
گرانتر از هر مذهب ديگري صورت ميگيرد .... عشق تند ميگذرد . و مانندد كودكي است كه اصرار
دارد براهي كه از آن عبور ميكند نشانه ها ي ويراني بجا گذارد .
جوشش نيرومند احساسات زينت آطاقهاي زير شيروان است و گرنه آنجا عشق بدون اين تمنا
به چه روزي مي افتد ؟
عشق گاهي فانوسي است در يك قصر و آفتابي است در يك كلبه .
همنفس روح پرور من
همه شب با خاطر ه طعم دهانت گرمي بوسه ات صفاي نگاهت و خشونت مردانه چهره ات
سيماي خوب ترا ميسازم و تا بامداد كه سپيده مي دمد هزار بوسه ازلبت مي گيرم و هزار قصه
زير گوشت مي خوانم . ياد تو در خاطرم بي قراري مي كند و بسوي تو در بسترم . واي بر من
اگر اينهمه خيال باشد .!
چون كرد قصد سوخنتم چشم مست او آتش زدل گرفتم و دادم به دست او
باد ها ابرها را ميفشارند تا باران ببارد
آة من سينه ام را ميفشارد تا گريه كنم
ابر براي همه مي بارد
ولي بيچاره من
تنها بايستي براي تو گريه كنم .
عشق دروني است از بخار آة
آتشي است صفا يافته در چشمان عشاق
دريايي است كه آشفته از اشكهاي عاشقان
و ديگر چيست ؟
به عاقلانه ترين ديوانگي ها
زهري است كه ما را مي كشد
لطفي است كه نجاتمان مي دهد .
آنشب كه مرا سخت برنجاندي و رفتي
برجان و تنم گرد غم افشاندي و رفتي
آنشب كه نخواندي زرخم نقش تمنا
از خود من دلسوخته را راندي و رفتي
آنشب كه شدي مست زميناي لبانم
جانم زغم عشق گدازاندي و رفتي
انشب كه نديدي همه باران سرشكم
بي مهرو وفايم زجفا خواندي و رفتي
از لوح دلم نقش ترا پاك ستردم
زانشب كه مرا سخت برنجاندي و رفتي ( شهلا سهيلي)
وقتي در خاطرم با تو تنها مي مانم خلوت خيالم را بوي گل پر مي كند . به عطر همين گل است كه دامنم از دست ميرود و خود را به همه قدرت و غروري كه دارم در تو گم ميكنم .
هنگاميكه از كوچه مي گذرم نگاهم را در رهگذر به جست وجوي تو رها مي كنم . ترا مي خواهم و ترا ميجويم . دستت را كه نوازشگر است, لبت را كه بوسه جوست و ديدگانت را كه عشق آفرينند .
اي كاش غبار ميشدم و بر دامنت مي نشستم , غباري كه با سر انگشت كدورت نزدايي , وجود من فلسفه نيست
سفسطه هم نيست اما منظق تويي منطق براي زمين و آسمان و خدايي كه آب و آتش وشيشه و سنگ را در كنار هم قرار ميدهد .
من اگر چه اكنون بي توام اما از تو خالي نيستم . خيال تو در من است و همين بس كه جهان را با همه عظمتش زير نگين خويش بيانگارم . هرگز به عجز ولابه نگريسته ام اما وقتي دور از تو ام خود ا سراپا اشك ميشوم و از چشم زمان ميافتم . اشكي كه خاك خشكش نمي كند , دريايش فرو نميبرد و آسمان چون ستاره در خود نگه نمي دارد . باز هم اين اشك به چشم زمان باز مي گردد تا دگر بار براي تو فرو ريزد .
من او را باز خواهم ديد ؟ من او را باز خواهم ديد؟
آيا در بهاري پاك پشيمان از گريزش خسته وغمناك ؟
.....بهاري بود .!
با هم آشنا گشتيم
..... آندوران چه زيبا بود
تو گويي عشق من افسانه اي و خوابي رويايي بود
ولي افسوس !...
خزان برگريزان از راه رسيد و ناگه او از من گريزان شد .......
و ... چشمان من چو باران بهاري
اشك ريزان شد .
نميدانم كجا رفت ؟ چرا پيوند خود ببريد ؟!
نميدانم چه گفتم كه او زمن رنجيد ؟ نميدانم !!
خداوندا ؟!! من اورا با خواهم ديد؟؟
هميشه با يك موضوع مسخره روبرو هستم و آن زندگي است . من به اميد مي خندم و لبخند تمسخر
بدرقه راه اميدواران مي كنم , خودم نيز هرگز باميد , اميد نبسته ام . خسته ام. خيلي خسته .
اگر براي مردن خستگي مي تواند علت باشد مدت زماني است كه من مرده ام . سرنوشت بيدادگر
عظيمي است , با ما همان مي كند كه دانشمندان با موش آزمايشگاه مي كنند .


