در شب کوچک من افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهره ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی ؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی ؟
درشب اکنون چیزی میگذرد
ماه سرخست و مشوش
و این بام که هر لحظه در او بیم
فرو ریختن است
ابرها همچون انبوه عزاداران
لحظه باریدن را گویئ منتظرند
.........................................
لحظه ای
و پس از آن هیچ
پشت این پنجره شب دارد می لرزد
و زمین دارد
بازمی ماند از چرخش
پشت این پنجره یک نامعلوم
نگران من و تست
..............
ای سراپا یت سبز
دستهایت را چون خاطره ای سوزان
در دسنان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش های لبهای عاشق من بسپار
باد ما را با خود خواهد برد
باد ما را با خود خواهد برد .
فروغ فرخ زاد "”
سهرا ب سپهری
ای هوشیاران ! بر چه باغی در نگشودیم که عطر ضریبی به تالار نهفته ما نریخت؟
او همیشه با من است از نو جوانی تا ابدیت در قلب ماست . سهراب همیشه زنده است جاوید مرد ایران
ای همه کودکی ها ! بر چه سبزه ای ندویدیم
که شبنم اندوهی بر ما نفشاند؟
ناپیدا پیدابود
من هیچم : پیچک خوابی
بر نرده اندوه تو می پیچم .
می بویم بو آمد از هر سو های آمد هو آمد .
من رفتم او آمد او آمد .
در دشت اگر گل افسوسی چو بروید می آیم
نه تو می پایی و نه من دیده تر بگشا مرگ آمد
در بگشا
من رفته او رفته ما بی ما شده بود
ر رودی دریا هر بودی بودا شده بود
بیهوده مپای قلب از شاخه نخواهد ریخت و دریچه خدا روشن نیست
در کف توست رشته دگرگونی ا ی دوست ! موج وازشی
آب از سایه افسوسی پر شد
تر ا ز تو ربوده اند و این تنهایی ژرف است.
شب گلدان پنجره ما را ربوده است
.
دل من در هواي ديدنت بيتاب گرديده
سراپاي وجودم در فراغت آب گرديد ه
نميدانم تو ميداني ؟
زهجرت ديدگانم همجو دريايي زخون گشته
و
غم و دردم فزون گشته ؟
و از تب در ميان بسترم چون شمع ميسوزم ؟
براي ديدن رويت
دوچشم اشكبارم را بروي ماه مي دوز م
و
با او از غم و رنج درونم راز مي گويم
نميدانم تو ميداني؟
كه من اينك درون بستر خود سخت مي گريم
و اكنون در فضاي خاطرم
پيچيده عطر جان افزاي خاطرات تو ؟
كنون با خاطرات عشق شيرينت
چه زيبا عالمي دارم
و بي تو اي عزيز من
چه جان فرسا غمي دارم
هنوز آواي تو در گوش جانم سخت مي پيچد
نگاه آشنايت در نگاهم گرم مي خند د
و مي گريد دل ديوانه ام امشب
دل حسرت كشي با شادي و عيش و طرب بيگانه ام امشب
و
اكنون من درون بستر خود
با غم هجر اي هم آغوشم
و از دوري تو چون مرغكي بي اشيان
حيران و سرگردان و بار اندوه افتاده بر دوشم
كنون تنها ترا خواهم ترا زيرا
تو دنياي خوش جاويد م هستي
شكوفا ناغنچه اميد من هستي .ا


