تابوت خيالم پر از وهم نگار تو بود و در تاريكي شب چشم دلم در كوره راهي به كمين نگاهت
انقدر سوخته ام كه اسايش فكرم ديدار تو هست و بس . مقدور قادرم بودن تو در كنارم و مقبول
درگاهش اين بس كه تو را بر من بنمايد.
اي هستي من توان بي تو بودن شب هايم را بي ستاره و روزگارم را بي خورشيد مي نمايد
زندگيم بي تو بس سرد و غمين ميگذرد . افتاب روي تو را چگونه درخشان ببينم .
( ف -ب ) برای تو
دوران جواني داراي بال هايي از شعر و خيال است.
جوانان را فراتر از ابر ها مي برد تا هستي را با پرتويي از رنگين كمان
ببيندو آواز طنين انداز و بزرگ زندگي را بشنوند
اما طولي نميكشد كه اين بال هاي شاعرانه در طوفان حوادث ميشكنند
و آنان را به سوي جهان واقعي فرود ميآورد و جهان واقعي آينه ي
عجيبي است كه آدمي خود را به صورت كوچك و غير واضح مي بيند!!
تو
پس از آن يك نگاه اندوهگين
تو بسويم ديده نگشودي
تو همانند مرغكي كوچك
تو همانند يك خيال بي پروا
تو مثال يك شب پاييز
تو همانند يك گل زيبا
فكر فرداي ديگري بودي .
فكر فرداي وحشت زا كه همانند امروز است
فكر امروز تلخ و پر اندوه كه گذشت زمان ديروز است .
تقديم به تو عزيزم ( كه نمايشگر احساس لطيف عشق
است ) 4 /10/ (به ياد ف عزيز ا ز دست رفته)


