تبليغاتX
HTML> " عشــــــــــــق فــــــــریبنــــده "

تابوت خيالم پر از وهم نگار تو بود  و در تاريكي شب چشم دلم در كوره راهي به كمين نگاهت

 

انقدر سوخته ام كه اسايش فكرم ديدار تو هست و بس  . مقدور قادرم بودن تو در كنارم  و مقبول

 

درگاهش اين بس كه تو را بر من بنمايد.

 

اي هستي من   توان بي تو بودن  شب هايم را بي ستاره و روزگارم را بي خورشيد مي نمايد    

 

زندگيم   بي تو  بس  سرد و غمين ميگذرد . افتاب روي تو را چگونه درخشان ببينم .

                             ( ف -ب )  برای تو

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 19:54 توسط " فریبا بهاری"


دوران جواني داراي بال هايي از شعر و خيال است.

 

جوانان را فراتر از ابر ها مي برد تا هستي را با پرتويي از رنگين كمان

 

ببيندو آواز طنين انداز و بزرگ زندگي را بشنوند

 

اما طولي نميكشد كه اين بال هاي شاعرانه در طوفان حوادث ميشكنند

 

 و  آنان را به سوي جهان واقعي فرود ميآورد و جهان واقعي آينه ي

 

عجيبي است كه آدمي خود را به صورت كوچك و غير واضح مي بيند!!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 14:16 توسط " فریبا بهاری" |


تو

 

پس از آن يك نگاه اندوهگين

 

تو بسويم ديده نگشودي

 

تو همانند مرغكي كوچك

 

  تو همانند يك خيال بي پروا

 

تو مثال يك شب پاييز

 

  تو همانند يك گل زيبا

 

فكر فرداي ديگري بودي .

 

فكر فرداي وحشت زا كه همانند امروز است

 

فكر امروز تلخ و پر اندوه كه گذشت زمان ديروز است .

 

 تقديم به تو عزيزم ( كه نمايشگر احساس لطيف عشق

 

است  )    4 /10/   (به ياد ف عزيز ا ز دست رفته)        

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 7:14 توسط " فریبا بهاری"