راز چشمانت
سيه چشم من ديشب به خوابم امدي
تو در اسمان هفتم در اوج خوشبختي و من در اين زمين خاكي با تمام ناشكيبايي ها تنها بودم
تو راز خود را به من گفتي و من نفهميدم
قالچه اي از زمرد برايت پهن بود سبز سبز و من ير زمين خاكي خشك خشك
درختان بيد بر سرت سايه افكنده بودند
تو نگاهم كردي و من
فريب چشمانت را خوردم
كه عاشقانه نگاهم ميكرد و مرا به خويش دعوت
گل هاي سرخ لاله در باد ميرقصيدند و با هر صداي تو به شوق ميامدند
باران ميباريد اما سقفي از آسمان آبي بر سرت گسترده بود
و تو با دستانت مرا بسوي خويش ميخواندي
محبوبم
سرود عشق را با فرشته هاي كوچك خوشبختي برايم پيام ميدادي
چشمه جوشان محبت در كنارت مرا به خود ميخواند
و من غرق نگاهت كه مبادا زمان را از دست بدهم
و تو همچنان مرا به خود ميخواندي
خورشيد نور افشاني ميكرد انگار آغوش مادري مهربان برايمان بود
كه گرما و نيرو ميداد
و من محو تو بودم
و تو مرا به خود ميخواندي
و من راز چشمانت را هرگز نفهميدم
وسعت قلب شما راز روزان و شبان نيك مي داند .
اما گوش هاتان تشنه كام شنيدن آواي دل اند كه دانش خود به آنان باز گويد.
و از اين روست كه واژه ها در كار شــوند تا به كــلام بخوانيد آنچه به انــديشه
مي دانيد .
بر پيكر برهنه ي رويا هاتان به سر انگشتان خود دست مي كشيد و آنرا در مي يابيد.
و شما را چاهي است ژرف ,
ســر چشمه زلال روح كه بجوشد و تاب پر ترنــم جويباري شود راهي دريـــاي
بي كران.
و گنج نهفته به اعماق ژرف جان كه به چشم عيان شود .
اما زنهار كه اين گنج به هيچ ترازويي بر نكشيد,
و آن عمق به مقياس هيچ ژرفاسنجي اندازه نگيريد كه ذات آدمي دريايي است
نامتناهي و بي قياس .
به راستاي سلوك خويش هرگز به گزاف نگوييد كه : "حقيقيت راجستم " گفتار
راشايسته آنكه : "حقيقتي را يافتم "
جبران خلیل جبران
نوري به زمين فرود آمد :
دو جا پا ديدم بر شن هاي بيابان
از كجا امده بود؟
به كجا ميرفت ؟
تنها دو جا پا ديده ميشد.
شايد خطايي پا به زمين نهاده بود.
ناگهان جا پا ها براه افتادند .
روشني همراهشان ميخيزيد .
جا پا ها گم شدند
خود را از روبرو تماشا كردم:
گودالي از مرگ پر شده بود.
و من در مرده خود براه افتادم .
صداي پايم را از راه دوري مي شنيدم
شايد از بياباني مي گذشتم .انتظاري گمشده با من بود
ناگهان نوري در مرده ام فرود آمد
و من در اظطرابي زنده شدم :
دو جا پا هستي ام را پر كرد .
از گجا آمده بود؟ به كجا مي رفت ؟
تنها دو جا پا ديده مي شد.
شايد خطايي پا به زمين نهاده بود .
فریدون مشیری


