تبليغاتX
HTML> " عشــــــــــــق فــــــــریبنــــده "

راز چشمانت

 

سيه چشم من ديشب به خوابم امدي

تو در اسمان هفتم در اوج خوشبختي  و من در اين زمين خاكي با تمام ناشكيبايي ها تنها بودم

تو راز خود را به من گفتي و من نفهميدم

قالچه اي از زمرد  برايت پهن بود سبز سبز  و من ير زمين خاكي خشك خشك

درختان بيد بر سرت سايه افكنده بودند

تو نگاهم كردي و من

فريب چشمانت را خوردم

كه عاشقانه نگاهم ميكرد و مرا به خويش دعوت

گل هاي سرخ لاله در باد ميرقصيدند و با هر صداي تو به شوق ميامدند

باران ميباريد اما سقفي از آسمان آبي بر سرت گسترده بود

و تو با دستانت مرا بسوي خويش ميخواندي

محبوبم

سرود عشق را با فرشته هاي كوچك خوشبختي برايم پيام ميدادي

چشمه جوشان محبت در كنارت مرا به خود ميخواند

و من غرق نگاهت كه مبادا زمان را از دست بدهم

و تو همچنان مرا به خود ميخواندي

خورشيد نور افشاني ميكرد انگار آغوش مادري مهربان برايمان بود

كه گرما و نيرو ميداد

و من محو تو بودم

و تو مرا به خود ميخواندي

 و من راز چشمانت را هرگز نفهميدم

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 11:21 توسط " فریبا بهاری"


 

 خود آگاهي

 

وسعت قلب شما راز روزان و شبان نيك مي داند .

 

اما گوش هاتان تشنه كام شنيدن آواي دل اند  كه دانش خود به آنان باز گويد.

 

و از اين روست كه واژه ها در كار شــوند تا به كــلام بخوانيد آنچه به انــديشه

 مي دانيد .

بر پيكر برهنه ي رويا هاتان به سر انگشتان خود دست مي كشيد و آنرا در مي يابيد.

و شما  را چاهي است ژرف ,

 

ســر چشمه زلال روح كه بجوشد و تاب پر ترنــم جويباري شود راهي دريـــاي

بي كران.

و گنج نهفته به اعماق ژرف جان كه به چشم عيان شود .

 

اما زنهار كه اين گنج به هيچ ترازويي بر نكشيد,

 

و آن عمق به مقياس هيچ ژرفاسنجي اندازه نگيريد كه ذات آدمي دريايي است

 

نامتناهي و بي قياس .

 

به راستاي   سلوك خويش هرگز به گزاف نگوييد كه :  "حقيقيت راجستم " گفتار

 

راشايسته آنكه :   "حقيقتي را يافتم "

 

 جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 10:33 توسط " فریبا بهاری"


 

 

نوري به زمين فرود آمد :

 

دو جا پا  ديدم بر شن هاي بيابان 

 

از كجا امده بود؟

 

به كجا ميرفت ؟

 

تنها دو جا پا ديده ميشد.

 

شايد خطايي پا به زمين نهاده بود.

 

ناگهان  جا پا ها براه افتادند .

 

روشني همراهشان ميخيزيد .

 

جا پا ها گم شدند

 

خود را از روبرو تماشا كردم:

 

گودالي از مرگ پر شده بود.

 

و من در مرده خود براه افتادم .

 

صداي پايم را از راه دوري مي شنيدم

 

شايد از بياباني مي گذشتم .انتظاري گمشده با من بود

 

ناگهان نوري در مرده ام فرود آمد

 

و من در اظطرابي زنده شدم :

 

دو جا پا هستي ام را پر كرد .

 

از گجا آمده بود؟ به كجا مي رفت  ؟

 

تنها  دو جا پا ديده مي شد.

 

شايد خطايي پا به زمين نهاده بود .

 

 

              فریدون مشیری

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 16:23 توسط " فریبا بهاری"


+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 7:9 توسط " فریبا بهاری"