تبليغاتX
HTML> " عشــــــــــــق فــــــــریبنــــده "

 اي باد

 رقص اغاز كن

در دشت جنون راه باز كن

 راز كهن از نامردمي ها ساز  كن

 از مال اندوزان بگو

اي باد راز  گوي  راز گو ي

از اين جهان بي زمان

از دنياي بي امان

اين  پيكر پر درد و رنج از نا مردمي ها  هم بگو

خم گشته ام خم گشته ام

از غصه و غم  گشته ام

هم چو اتش گشته ام

يك كوه خاكستر شدم

سوز و گداز من ببين

جور زمان را كم نگير

 من از زمان خم  گشته ام

 غمگين تر از غم  گشته ام

 از سوز و سودايم ببين

 لب تشنه ام  لب تشنه ام

 از لب دريا  ي شما  بر گشته ام

 دشت جنون هاي من است

 اين پاي من راه من است

 اين  سوز تو ساز من است

 دل را ببين افسرده است

 و ين عشق تو ازرده است

 دشت جنونم ميبرد سوز درونم ميخرد

 هاي من و هوي من است

 سرو خرامان من است

 يار من است يار من است

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 22:3 توسط " فریبا بهاری"


 

داره بهار مياد   نه اومده  بوش كه مياد وقتي نفس ميكشم تا ته ريه هام هواي تازه بهاري ميشينه.

البته فيلتر داره تا دوده  و خاك باهاش نره پايين .

با تمام وجودم دنبال آسايشم .دنبال خلوتي مي گردم كه بنويسم اما زهي خيال باطل .

همه ما با سر وصدا و و ساز و كرنا  به پيشباز بهار مي رويم از كارگر هاي ساختماني كه بغل خونمون كار ميكنن گرفته كه در حال تخريب هستند و نميدونن به چي كلنگ ميزنن نميدونن به تماميت عشق و ايثار و خاطرات تلخ  و شيرين صاحبخانه كه حالا معلوم نيست كجا دربدر شده تا باغچه كوچيكش تبديل به خانه هاي قفسين بشه تا صداي موسيقي با ريتم عربي همسايه كه پنجره را باز گذاشته تا احساس هوايي بخورد.

و تمام تعطيلات ميشود اينكه به پذيرايي بگذروني بي اينكه بدوني كي تمام شد.  با تمام بد اخلاقي هاي پدر كه نميدانم از دنياي بيچاره چه طلبي داره و چي ميخواهد كه هميشه خدا  باهاش سر جنگ و دعوا داره

و دايم مادر بيچاره بايد رفع و دفع كنه قضايا را تا اقا ناراحت نشن. الهي  كوفت بخوريم كه دست رنج اقا بابا همش ميره توي خيك ما !!!!

اين هم ميشود عيد وتعطيلاتش .

يكي از بچه ها مي گفت : قبل عيد به دعواي خانم خانما با اقا بابا بايد گوش بديم كه بگير وبستون پول توشه و بعد عيد هم دعوا ها بر سر عقب افتاده هاست . واي از حقوق كارمندي . براي همين هست كه دلم نميخواد كارمند بشم .

كاش جاي  .....جون بودم .

                                                 زرافه خانم

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 12:59 توسط " فریبا بهاری" |


 

ماه تابید و چو دید ان همه خاموش مرا


نرم باز امد و بگرفت در اغوش مرا


گفت:خاموش درین جا چه نشستی؟گفتم:


بوی «محبوبه شب» میبرد از هوش مرا!


بوی محبوبه شب بوی جنون پرور عشق


وه،چه جادوست که از هوش برد بوش مرا


بوی محبوبه شب نغمه چنگی ست لطیف


که ز افلاک کند زمزمه در گوش مرا


بوی محبوبه شب همچو شرابی گیراست


مست و شیدا کند این جام پر از نوش مرا


بوی محبوبه شب جلوه جادویی اوست (محمد فرامرزی)

+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 1:33 توسط " فریبا بهاری" |


ومن از امروز سخن ميگويم امروزي كه چون روز روشن است ودلها فقط ظاهر را ميبينند اي كاش روز نبود. شب بود تا ظاهر نبود و همه باطن بود اي كاش آدمها همديگر را در روز نمي ديدند تا مد روز را طلب نكنند اي كاش همه يكديگر را شب ملاقات ميكردند. شب همان محفظه درون وجود است و روز فضاي بيرون دل
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 22:15 توسط " فریبا بهاری" |


  

ميدوني كلي  فكر كردم به اين نتيجه رسيدم كه:  دختر خانم هاي عزيز  بهترين كار اينه كه به جاي تحصيل كردن و دماغ عمل كردن و كلي ماتيك سرخاب ماليدن و دنبال كار گشتن بشينن توي خونه منتظر يك پسر كاكل زري تا بياد و دستشو بگيره ببره خونه بخت اخه چقدر ناسازگارين شما ها پسر همسايه تون به اون نازي با اون دماغ عمل كردش و ابروهاي بند انداخته و اعتيادش  ب  به  ..... چش هست كه نمي پسندي  ؟ دلت بخواد

تازه دستش توي جيب باباشه  كمكش  ميكنن تا زندگيشو راه ببره بد هست؟

چقدر ناشكريد شما دخترا حالا هي كفش و رپوش پاره كنيد برويد  اينطر ف و اونطرف امتحان بديد تازه اگر هم قبول بشيد به چه دردتون ميخوره چون از قبل انتخاب شده هستن مثل اين بانك ها كه هي امتحان ميگيرند براي دو نفر استخدامي نورچشمي  هاي مدير عامل بانك .بيچاره ها زحمت ميكشن امتحان برگذار ميكنند پول ورودي كه اصلا دلشون نميخواد چند صد .....تومان بابت ورود به جلسه ميگيرن اون هم از چند صد نفر نازنين اخه چرا بهشون زحمت ميدين كه چي بشه ؟هان؟

بابا   بشين تو خونه كمك مامانت بكن اشپزي ياد بگير بدرد اينده ات ميخوره .حرف گوش كن قربونت برم .

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 0:44 توسط " فریبا بهاری" |


 

زرافه خانم

سلام  سلام

 شايد تعجب كنيد كه فريبا جون چطور شده مينويسه  نه بابا ايشون از اين عرضه ها نداره

والا جونم براتون بگه اسم من زرافه خانمه من فضول نيستم ها  عادت هم ندارم سرك بكشم تو زندگي مردم (نكنه بگين چون گردنم درازه )  فضولم .نه  بخدا

 

اما وقتي ديدم يك تيم دوستي دچار معضل شدن دست بكار شدم كه من بنويسم واگر ديديد من نويسنده وب شدم  وفكر كنم  اگر يك روزمشهور شدم و  از من بپرسن چطوري معتاد شدي بگم دوست بد  اقا دوست بد........

ميگم يك روز رفتم ديدن دوشتام خودكار وبلاگيشونو دادن دستم از اون روز ها تا حالا من معتاد وب نويسي شدم .اخه ديدم زمين بكر خدا بيهوده افتاده كسي نيست توش يادگاري بنويسه حالا هم كه داره برف مياد و منم كه به لطف بندگان  اللهي بيكارم و نشستم خونه.

 اداره هواشناسي محترم چند روز پيش اعلام كرده بود برف مياد كه بارون شد حالا كه اعلام كرد آفتاب ميشه برف اومد خدا بخير كنه . روز باروني توي پرايد قراضه خودم داشتم ميرفتم ديدن يكي از دوستان همين تيم كه تلفنشو جواب نميداد و موبيلشو بر نميداشت و خط ديگشم من نميگم توي نت بود يا اشغال دوستش .آخه مگر من فضول مردم هستم به من چه !!! ديدم از آسمون قلپه قلپه بارون مياد وقتي پشت چراغ قرمز  كه معلوم نبود چرا ثانيه هارو ميشمره و از اول پاركومتر ميندازه  ايستاده بودم بارون ضرب اهنگ گرفته بود  روي سقف حلبي ماشينم ديدم به به عجب ترانه اي از بسكه دچار معضلات و گرفتاري هاي شخصي هستم خيلي وقت بود كه نشنيده بودم صداي موسيقي باران را و وقتي نگاهم را به  زمين  اتو بان نازنين انداختم ديدم واي تمام دامن  رخش عزيزم (پرایدسفیدم ) توي آبه  يه چي ميگم يه چي ميشنوي باور كن كه اگر مايو همراهت بود دلت ميخواست شنا كني و همانطور راننده هاي محترم مسافرين عزيز را وسط اتوبان تازه تاسيس پياده ميكردن حالا اينا پا شون رو كجا ميذارن يا بخت و يا اقبال توي جوب يا نرده هاي بين جوب يا ؟؟!!!  ديگه زن و بچه مردم كه ربطي به شهرداري و راننده سواري نداره !!  داره آقا ؟هان؟اين دوستاي استثنايي من يكي شون يك بيماري لاعلاج (س) گرفته كه خود درماني ميكنه درد ميكشه  دكتر نميره عاشق شده و عشق اول آخرش رفته پادگان .يكيشون مارمولكه داره برا ي ارشد سخت خر خوني ميكنه  اين يكيشون هم افسردگي عشق مرده داره بعداها با بقيه بچه ها آشناتون ميكنم تا اينجا داشته باشين همه رو نميتونم لو بدم . خود بي نوام كه شركتمون ورشكست شده فعلا اومديم استراحت زمستوني

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 12:27 توسط " فریبا بهاری" |


 

    ميدو ني چرا داره بارون مياد؟

   براي دل تنگ من

   براي بي وفايي ها

   بارون رحمت خداست و براي تو ميباره

  برف اين نو عروس چرخ زنان خودش را در اغوش زمين رها ميكند

   و زمين اين داماد عاشق   عروس را  در اغوش خود ميفشارد

   و هر دو يكي ميشوند

  صحنه صحنه عاشقي است

  از اين هماغوشي  بسيار زيبا و فريبنده

   بارورمي شوند از گل و گياه              

  و سبزينه تا شكر بگويم خداي خلاق را

  من از خوشحالي براشون هلهله شادي سر ميدهم

  و از اين موسيقي الهي لذت ميبرم

  نگاه ميکنم به شما و اين خالق و اين  روزگار

 روزگار  من عاشقم

  عاشق اين عشق باشكوه

 من گريه عاشقم

 شما را خواهم باريد بر تن اين عشق  

  سرتان را بگذاريد بر سينه ام تا اشكتان     بر زمين نريزد

  مگر خشك سالي امده  مگر سال قحط و قلا مي باشد

  پس زمين دل چگونه بارور شود از عشق؟

  نميدونم شايد در خيال  شايد در خيال اين عاشقي فقط معنا دارد

  علف هاي هرز خيال اين سر زمين را پوشانده اند و جايي براي بارور شدن عشق       حقيقي نمیگذارند

  افسوس   اي دل كوچك من ارام بخواب  در سر زمينت خيانت و پليدي بسيار روييده

  تو بهاري  من زمستان

  زمستان است كه بهار را بارور مي سازد

   با باران ها و برفي كه دارد باعث رشد گل و گياه در بهار ميشود  بهار من؟  

  اگر زمستان نباشد

   بهاري از پي  خواهد امد؟

    

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 21:20 توسط " فریبا بهاری" |