وقتی آمدی نگاهت همچو
گلوی من بغض داشت
و ابرهای باران زا
نم اشکی را برآنها نشاندند
که در صدایت هیچ نبود
چه دور بود و چه نزدیک
وقتی دوباره آمدی
با صدایت هیچ برایم نیاوردی
نه شادی و نه غم
چه بی تفاوت بود افکارم
آنزمان
و چه خشمگین شد دل عاشقم
کدامیک در این جنگ خواهند باخت؟
وقتی بیایی
با نگاه دل تو را سیر خواهم دید
گوش هایم را بر روی زمین خشک کویر
خواهم چسباند
شاید سوار من از آنجا عبور کرده باشد
دیگر قلبم گواه این عبور
گرم و تبدار است
آسمان را که بالای سرت گسترش دادم
در نقاشی نگاهت سبز میبینم .
یک روز تا غروب سفر کردم
دنیا چه کوچک است
وین راه شرق و غرب چه کوتاه !
تنها دو روز میان زمین و ماه
اما من و تو دور.......
آن گونه دور دور
که اعجاز عشق نیز
ما را به یکدیگر نرساند
زهیچ راه
آه


