خونم بخور که هيچ ملک با چنان جمال از دل نيايدش که نويسد گناه تو
دوستی پرسید فریبا : عشق واقعيته /تخيله /حقيقته / چيه/ که خيلي ها گرفتارشن؟
و من گفتم : حقيقته وجود داره به اساني گرفتار ميشوي همانند طنابي به دست و پايت ميپيچد
و خلاصي از ان خيلي دشوار است .
دوست پرسید: چه حقيقتي که همه گرفتارشن ؟
ناتوان در برابر همه چيز و همه کس ميشود عاشق شيرين ترين حقيقت زندگي و از اين اسارت لذت بخش تر
هيچ نخواهي يافت و تلخ ترین شرنگ هستیت .
که نيش و نوش با هم است جگر سوزو ارامش بخش روح و جان خلسه روح تپش و هيجان براي دل
مي گساري شبانه با خیال معشوق بيدار خوابي و رويا پردازي شهد و شرنگ با هم مينوشي
زيباترين وديعه خداوند که در نزد ماست و بزرگترين هديه دوران جواني از او
و ميان سالي و پير ی يهيچ مقام و منزلت نميشناسد سن و سال مرد و زن هر وقت دلش بخواهد بدون
اذن دخول داخل ميشودو به اتش ميکشاند اشيانه عاشق را
چرا گريان شدي دوست من ؟ من دارم ميسوزم جزاين کاري ازدستم برنمياد
و از همه جالب تر همين است که تمام حالات را عاشق دارد غم و اندوه خوشي و شادي و شعف بي حد و مرز
چنان پر شد فضاى سينه از دوست که فکر خويش گم شد از ضميرم
بسوز که سوختنش قشنگه از عشق کي داري ميسوزي اي شمع؟ پروانه وجودت کيست؟
کو طبيبي که چاره دردم کند دارو شود و مرحم کند .
ای دوستان دوران جوانی
شما را به معشو قه هایتان سوگند می دهم !!!
بر روی گور دلداده ام شاخه گلی بگذارید .
شاید یکی از بر گ هایش همچون قطره ی شبنم که از چشمان صبح
در میان برگ های گلی پژمرده فرو می ریزد قطره ای بچکاند !!

