دل دريا كن وقتي ان بالا اوج مي گيري پهنه اسمان در اغوش توست . دلتنگ دوري مباش كه فرشته عشق و محبت بر دوشت نشسته
د وستت دارم تا خود دنيا تا ابديت و بودنت طلوع هميشه خورشيد است همدم عزيز و ياورم
جان جانان اين روزها چه حاليم ؟ مثل پروانه در حصار شيشه اي اسيرم .تب دار و هذيان گو عاشق و بيقرار
هوا صا ف و افتابي ست خورشيد در پهنه اسمان ميدرخشد بهار و درختنان پر شكوفه هاي زيبا من تنها دل تنگ و اميدوار اينده ام
خورشيد در طلايي صبح طلوع ميكند و ميشود بهار را بوييد از عطر تن تو گاهي چه زود تنگ ميشود در طلبت اين دل سرگشته ام رويايي سبز پر گل همچو بهار
براي همين سعي نميكنم بيدار بمانم : خودمو رها ميكنم روي تن رختخواب من فقط ميخوام بدونم خوبي
: مهربان و صميمي برايم لالايي ميخواند و قصه عشق را در گوشم زمزمه ميكند
از پنجره باز نسيم شبانه به صورتم ميخوره و چقدر دلنواز استكه تو در كنار مني بهش فكر نميكنم بگذار بگذرد
بذار بدود در دشت زمان : بذار رها كند ما را در اغوش صبح
تا بوسه زند موج بر لب دريا


