تبليغاتX
HTML> " عشــــــــــــق فــــــــریبنــــده " - مهتاب

یه روزمثل همیشه ؛تنها بودم؛اصلا ّنمی دونم،بودم یا نه،کجا بودم؟اما حس می کردم اطرافم رو نمی بینم،اگه نه تنها نبودم،تنها بودنم نوشتن نداره،تازگی نداره،

من و تنهایی یکی شدیم،پس دیگه نه تنهایی و نه من تنها نیستیم،داستان ِغریبی است این تنهایی،نمی شه تعریف کرد،باید آدم حس کنه، تو قلبش این چیزها رو تجربه کنه،اما اینارو نمی خواستم بگم،تو اون تنهایی که گفتم توی رویا،سر کلمات دعوا نداریم،می تونی بخونی دنیای مجازی یا رویا،یه نوری دیدم،رفتم نزدیکش ،تا رسیدم راه افتاد و رفت،یادم نیست چقدر گذشت تا دیدمش،نشسته بود،حس کردم باهام آشناست، از جنس ِخودم ِ(خودمه) نمی دونی بعد از سالیان ِدراز وقتی آدم یکی رو حس کنه که می تونه باهاش حرف بزنه و از جنس خودشه ،چه خوب چه بد، چه حالیه،شاید تو زندگی همراه داشته باشی،معلوم نیست اون همونی باشه که هم زبونت باشه،بتونی باهاش از ناگفته ها بگی،نه شایدم باشه ولی اگه نباشه ،کاری نمی شه کرد،آخه همراه رو برات سفارش میدن یا چند ساعت میان خونه ات یا میری و حرف میزنی و بعد همه چیز تموم ،کسی نیست بگه آخه با این چند ;لمه  مگه میشه پازل ِ  زندگی رو تا آخر عمر چید،کسی گوش نمی کنه، بگذرم ،کجا بودم؟ اهان سرمست از پیدا کردن یه سنگ صبور،یکی که تا باهاش حرف زدی حرفت رو تو سرت نمی زنه،درد و دلت  رو سر کوچه و بازار داد نمیزنه،آره نگاهم کرد و حرفی نزد،من حرف زدم ،گوش داد، دیگه نمی دونستم چی می گم ،فقط می خواستم بودنم رو بهش بفهمونم وقتی خسته شدم ،شروع کرد،خدای من ، از شاملو ،اخوان،سهراب،فروغ و مشیری که برایش گفته بودم ،

،گفت،چه لحظه های نابی بود نمی خواستم ازش جدا بشم ،نمی دیدمش،صداشو نمی شنیدم،فقط می تونستم باهاش حرف بزنم ،اونم یه حالتی مثل ِ نوشتن،توی دنیای غریب به یک قریب برسی چه قشنگه،آدم نفسش به شماره می افته،قلبش سنگینی می کنه ،ای کاش برات پیش بیاد ،حس می کردم می تونم باهاش تا اوج برم،جاری می شد تو وجودم،
 انگار به بهار رسیدم ،جدی بوی بهار میداد، بوی نسیم با خودش داشت و چون پر از ابر مهربونی بود، رعد شدم تا بر کویر دلم بباره،قایق دلم رو رها کردم تا توی دریای سرشار از عشق ودوست داشتنش تا بی انتها بره،حس کردم بی ریاست ،توی سینه اش پر از گل بود ،هر چی می خواستم می چیدم، اصلا ّ حرفی نمی زد ،آخه خودش خیلی داشت ،تونستم
 باهاش برگ برگ ِ داستان دوست داشتن رو بخونم ، خط به خط غزل عشق رو به تفسیر بنشینم ، کلمه به کلمه سرود محبت رو بنویسم و حرف به حرف شراب حضورش رو در نگاهش بنوشم ، سر مست از بودنش بودم و آرزو می کردم ای کاش می تونستم از تو رویا بیارمش بیرون و همیشه پیشم باشه ،اما امکان نداشت ،سالها پیش یه همراه برام سفارش داده بودند،در رویای خودم بودم که تنهایی اومد و گفت دیگه بی قرار شدم بیا ، نمی خواستم بیام،تا
 اینکه قول داد بازم میاد، اومدم پیش تنهایی ،اطرافم رو می دیدم و حس کردم که دوباره با تنهایی ، تنها شدم و انگار این سرنوشت من .............................................
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 23:49 توسط " فریبا بهاری" |